تبليغاتX
غربت - کربلا حرم حق است _قسمت چهارم(فی الطریق_روز دوم)

بعد از پایان روز اول آخرای شب بود که تصمیم گرفتیم در یکی از موکب ها شب را یک جوری سر کنیم. با توجه به توقف های زیادی که کرده بودیم فکر می کردیم از همه عقب تریم. داخل پرانتز بگویم که مسیر نجف تا کربلا که هر سال در خیل عظیم زائران مملو از جمعیت می شد حدود 1400 تیر چراغ برق حایل داشت که برای سهولت در کار زائرین شماره گزاری شده بود. هنگام اذان مغرب زمانی که ما در ستون 10 بودیم بقیه تا 70 یا 80 رفته بودند برای همین ما احساس می کردیم باید کمی عجله کنیم. هنگامی که می خواستیم به دلیل نا آشنا بودن ما با مسیر نتوانستیم جای خواب مناسبی پیدا کنیم هر جا رفتیم پر بود!! بالاخره یکی از موکب ها به زور چند نفر جا داشت حاجی و برادر یاسر و حسین قاسمی، امیر میر شکاری، علیرضا حدادی و سید و برادر اسحاق صفر زاده و اگر اشتباه نکنم برادر محمود همان جا ساکن شدند.

عدالت

من(حامد اکبری) و جواد ورکش و حسین شیخ و حمید هم گفتیم ادامه می دهیم تا ستون 80 شاید بقیه بچه ها را دیدیم. حسین شیخ و حمید از بچه های گروه دیگر بودند که این ها هم از گله دور افتاده بودند برای همین با همسفر شدیم. داستان گروه حسین اینا و اتاق 407 در کربلا هم شنیدن دارد که در قسمت های بعد حتما به آن خواهم پرداخت.(این که این دفعه اسم همه را کامل نوشتم به این دلیل بود که یکی از بچه ها اعتراض کرد که چرا اسم من را کامل می نویسی ولی بقیه را با هزار پیچ و خم اطلاعاتی می نویسی!! ما هم گفتیم عدالت را رعایت کنیم)

در های بسته

خلاصه ما هرچه پیش رفتیم جای خواب دیگری نیافتیم، همه ی در ها به رویمان بسته بود آن ها هم که باز بود جوابمان می کردند و می گفتند جا نداریم. از 80 و 90 هم گذشتیم ولی جا نبود حسین گفت به نظر من اگر قرار است یک ساعت هم بخوابیم بهتر است جای راحتی پیدا کنیم و آن یک ساعت را واقعا بخوابیم«ولو به سین باشد!» من هم با نظرش موافق بودم، خلاصه ادامه دادیم به طرف یکی از موکب ها رفتیم درش بسته بود و خادمش وسط اتاق کنار اجاق سر سجاده بود گویا تازه از نماز فارغ شده بود. در را زدیم متوجه ما شد و اشاره کرد جا نیست! حمید هم به زبانی غیر عربی داد می زد جا هست! تو در رو باز کن ما یه جایی می خوابیم! یخ کردیم بابا. خلاصه خادم موکب آمد در را باز کرد و گفت پتو ندارم ما هم گفتیم اشکال ندارد یک گوشه ای می خوابیم خلاصه یک جوری خودمان را جا کردیم خادم که خیلی با مرام بود رفت از زیر سر دیگر زائرانی که پتوی اضافه برداشته بودند تعدادی پتو بیرون کشید ما که از خنده مرده بوده بودیم. خادم موکب پرسید شام خورده اید؟ ما هم گفتیم همه چیز تکمیل!! و گرفتیم خوابیدیم. خلاصه بعد از همه ی این ماجرا ها و روز پر شور و حالی که داشتیم و در امید روز های خوش آینده راهی دیار خواب شدیم(جمله ادبی بود!) هنوز چشم هایم سنگین نشده بود که به دلایل غیر قابل ذکر و کاملا معقولی که عاجز از ذکر آنم تصمیم گرفتم نخوابم!! یعنی مجبور بودم به ریسکش نمی ارزید جواد بیچاره مجبور بود از کیسه خواب استفاده کند تا کمی از عواقب خطر احتمالی بکاهد و بتواند کمی راحت بخوابد! البته به نظر من باز هم به ریسکش نمی ارزد ولی خوب جواد فکر می کرد می ارزد!

صبح روز دوم

خلاصه صبح روز دوم بود که از خواب بیدار شدیم ساعت 5/8 صبح با بچه ها در ستون 87 یا یک چیزی همین حدودا قرار گذاشته بودیم. بی خیال خدا روشکر خطری که از ان می ترسیدیم گریبان گیر نشده بود و جای شکر داشت. ساعت حدود 7/5 بود که تقریبا همه ی زائرای موکب رفته بودند ولی ما هنوز وقت داشتیم برای همین می خواستیم بخوابیم که سر صحبت باز شد... .

موسوی امریکی!

عده ای از شباب عراقی که در موکب بودند متوجه شدند ما ایرانی هستیم برای همین آمدند دور ما جمع شدند و کمی صحبت کردیم در باره ی وضعیت عراق و ان ها از مردم ایران تعریف می کردند. یکی از اون ها گفت : در بازی ایران و عراق شما دو گل به ما زدید » البته این را با خوشحالی گفت: من هم گفتم ما قوی هستیم. اون هم با کله اش تأیید کرد من هم با خنده گفتم فوتبال مهم نیست و ما با هم برادر هستیم. خیلی خوشحال شد که این را شنید. بحث دو نفره ی ما تمام شد و رو به بحث جمع کردیم یکی از عراقی ها داشت در باره ی علمایشان صحبت می کرد یکی به یک اسم می برد و مختصر توضیحی داد خلاصه فکر کنم بحث علما را به خاطر دیدن عکس روی لباس های ما پیش کشیدند در حین صحبت او یکی از برادران عراقی به لباس من اشاره کرد من هم گفتم این رهبر ما است اون سریع گفت رهبر ما هم سیستانی است ما هم گفتیم خدا حفظش کند. این جمع اکثرا کم سن و سال بودن و آقا و شاید سید حسن نصر الله را نمی شناختند. خلاصه من فکر کردم بحث قبلی که مربوط به معرفی علما بود تمام شده است چون کمی سکوت بر فضای صحبت حاکم شد. همان کسی که داشت علما را معرفی می کرد یک دفعه با لحن پرسشی گفت:«موسوی؟» من هم سریع گفتم موسوی امریکی هو امریکی!! برادر عراقی یکدفعه اخم کرد و گفت :«هو زعیم، عالم ...» خلاصه متوجه شدم چه گندی زده ام موسوی ای که می گفت یکی از علمای عراق بود من هم برای اینکه ماله بشکم گفتم قبرش در بصره است؟! اون که حسابی در اجتماع نقیضین گیر افتاده بود گفت نه قبرش در ... است(یادم نمی آید) بعدا کلی به این سؤالی که برای ماله کشی پرسیدم خندیدم طرف کپ کرده بود فکر کنم فکر کرد که اشتباه شنیده!!

خلاصه خداحافظی کردند و گفتند اگر به مشهد رفتید حتما برای ما پیش امام رضا دعا کنید و بعد رفتند.حسین و حمید هم خداحافظی کردند و رفتند

قرار بر باد

من و جواد باید منتظر بقیه می ماندیم. ساعت مقرر گذشته بود و نیم ساعت دیر کرده بودند ما به برادر یاسر زنگ زدیم خلاصه بعد از کلی زحمت آخرش گرفت(حتما سیم کارت عراقی بخرید ایرانسل یک تومان هم نمی ارزد) برادر یاسر گفت ما تازه الان از خواب بیدار شده ایم!!! بعدا فهمیدیم بقیه ی بچه ها بعد از اذان حرکت کرده بودند ولی حاجی و برادر یاسر ترجیح داده بودند بخوابند. ولی ما که این را نمی دانستیم برای همین همش منتظر بودیم که برسند و هی در حین راه رفتن الکی توقف می کردیم. در بین جمعیت همش دنبال قیافه ی تابلوی امیر میر شکاری می گشتیم چون پرم حزب الله را به روی دوش انداخته بود و در بین جمعیت خیلی راحت شناسایی می شد نزدیک های ظهر بود هرچه تلاش می کردیم تا با بچه ها تماس بگیریم نمی شد (اگه رفتید کربلا انشاءالله ایرانسل نخرید!!)  من فکر می کردم که من و جواد با هم متفق القولیم که بچه ها هنوز پشت سر ما هستند برای همین من همش اصرار داشتم یواش تر حرکت کنیم! چند روز پیش با جواد در صحن دانشگاه داشتیم در باره ی سفر کربلا صحبت می کردیم که جواد گفت من در خاطراتم نوشته ام که من می دانستم که بچه ها از ما رد شدند ولی حامد همش فکر می کرد الان بچه می رسند!!!!!(پت و مت)

فلافل

خلاصه دم دمای ظهر بود که من و جواد به نیت استراحت و در حقیقت برای منتظر بچه ها ماندن روی دو تا صندلی نشسته بودیم و البته بسیار هم گرسنه. یکی از زائران که یک کیسه در دست داشت و همراه با پسرش دو تا ساندویچ را نوش جان می کردند را با حسرت نگاه می کردم و دلم خیلی فلافل می خواست! خلاصه بی اختیار و با چشم های درمانده ام صاحب کیسه را دنبال کردم حواسم نبود که حواسش به من هست خلاصه وقتی نزدیک شد خطاب به جواد و البته در حالی که هنوز چشم از فلافل برنداشته بودم گفتم: ایول فلافل !! مرد کلمه ی فلافل را شنید و یکدفعه با یک حالت دلسوزانه و سریع دست در کیسه کرد و به من و جواد یکی یه فلافل داد! من کلی خجالت کشیدم و به جواد گفتم اینقدر مظلومانه نگاهش کردم دلش برامون سوخت، یکدفعه جواد زد زیر خنده اون هم با صدای بلند ! و گفت تو هم این جوری نگاهش کردی؟

بچه سوسول

توقف بعدی قبل از نماز بود یادم نمی آید چقدر صدور انقلاب کردیم ولی وقتی توقف کرده بودیم چند نفر از شباب عراقی امدند و پرسیدند شما لبنانی هستید ؟ و بحث را ادامه دادند خیلی انقلابی بودند وقتی گفتم نحن غالبون با غیرت خاصی جواب داد انشاءالله، چند تا برچسب آقا و امام بهش دادیم که بوسید و خداحافظی کرد. البته فردای آن روز هم چند بار اون رو دیدیم وکلی به حالت آشنا سلام و علیک کرد.مقداری گرسنه و درمانده راه رفتیم جواد زیاد پایه نبود تا برویم از موکب ها غذا بگیریم نمی دانم ولی فکر کنم دلایل سوسولی ای برای خودش داشت من همش سرزنشش می کردم و البته بیشترش تمسخر از جنس با هم بخندیم بود. کلا به جواد می گفتیم پر قو. یکی از موکب ها را برای نماز خواندن انتخاب کردیم دم مسیر بود می خواستیم تا اگر بچه ها از اینجا رد شدند ما را ببینند ولی... . خلاصه نماز را که خواندیم همانجا هم گرفتیم خوابیدیم البته در دید زائرین بودیم تا مبادا بچه ها رد شوند و ما را نبینند.

قیافه ی تکراری جواد

بیدار که شدیم دوباره راه افتادیم. قیافه ی جواد برایم تکراری شده بود ولی شوق کربلا باعث می شد که تحملش کنم(شوخی کردم و بعلاوه باید عرض کنم یکی از کسانی که می تواند من را برای مدت زیادی تحمل کند جواد است). بیدار که شدیم تقریبا دو ساعتی گذشته بود تمام هیکلمان را گرد و خاک گرفته بود و چون جلوی آفتاب خوابیده بودیم عرق گردنم با گرد و خاک قاطی شده بود برای همین همنشینی گرد و خاک و پوست گردن بنده باعث شده بود حالت ناخوشایندی را از ناحیه ی گردن حس کنم بگذریم به راه افتادیم و باز هم در جستجوی بقیه. کوله پشتی را نوبت به نوبت با هم عوض می کردیم فکر کنم الان نوبت من است! وقتی کوله پشتی را می گرفیم باید جهت عکس پیراهنمان را عوض می کردیم تا معلوم باشد ما اگر راهی  کربلا باشیم حتما برای ولی فقیه مان دعا می کنیم و البته از فرزند خلف اش سید حسن نصرالله.

ذهن متوهم(شام یا زیارت!!؟)

کلی راه رفتیم و کسی را نیافتیم از بچه ها! یکهویی دیدم برادر افشین از پشت سر ما را صدا کرد وقتی برگشتم خیلی خوش حال شدم برادر یلماز هم همراهش بود. اون ها در زمینه ی صدور انقلاب برای خودشان تیمی بودند و دستی بر آتش داشتند لکن تیم ما کجا و تیم این ها کجا! از خاطرات صدور برای یکدیگر تعریف می کردیم و البته از عربی گفتن خودمان می گفتیم تا باهم به هم بخندیم،جواد آن جمله ی معروف را برای بقیه تعریف کرد و باهم به من خندیدیم! جواد نامرد دیگر بی خیال قضیه نمی شد وقتی برگشتیم دانشگاه فقط رهایی نمی دونست ما اون جا چی کار کردیم. خلاصه رفتیم نماز خواندیم و کمی استراحت کردیم. حالا باید به فکر شام می بود برادر یلماز من را تحریک می کرد تا بروم شام بگیرم ولی ما واقعا گرسنه مان نبود گفتیم کمی جلوتر می خوریم کمی که که حرکت کردیم یکهویی برادر یلماز با یک پیشنهاد من و جواد را شگفت زده کرد البته بعدش شگت انگیز تر می شود. قضیه از این قرار است که گروه یلماز و افشین خیلی معنوی است و بچه مثبتی متمایل به پر قو، فی الطریق دائم الذکر بوده اند و زیارتنامه و دعاهای عجیب و غریب می خواندند اما من و جواد قریب به اتفاق پیاده روی را می خندیدیم! حالا برادر یلماز به ما پیشنهاد داد: بچه ها به نظر من یا برویم غذا بخوریم یا زیارت عاشورا بخوانیم! من در نظرم گذشت که نمی شود هم شام بخوریم بعدش زیارت عاشورا بخوانیم ولی چون فضا معنوی بود و جواد هم سکوت اختیار کرده بود و برق ها هم خاموش بود و آسمان هم تاریک و البته اگر ساز مخالف می زدیم معلوم نبود چه فکر هایی در باره ی ما می کردند مثلا« نیگاش کن مثلا اومده زیارت، یا اینکه واقعا امثال این حامد برای چی میان کربلا فکر کرده اومده کیش شاید  به نظر من اگر حامد نمی اومد بهتر بود اصلا اگر همین الان هم برگرده کار خوبی می کنه یا مثلا اومده کربلا یه زیارت عاشورا نمی خونه شیکم پرست، در نظرم می گذرد بعدا در جمعی سه نفره اگر یاد این واقعه کنند جواد بگوید آره بابا این تمام مسیر با من بود همش مسخره بازی و جک گفتن کارش بود(البته نمی گه خودش چیکار کرده)

افشین: غیبت نکن! یلماز: غیبت چیه بابا، اصلا مگر این نیست هرکس غیبت کنه مثل این می مونه که گوشت برادر دینی خودتو می خوری! خوب این که برادر دینی ما نیست کسی که حاضر نیست شام رو به خاطر امام حسین بی خیال بشه چه دینی چه کشکی...، افشین: البته اگر هم دینی باشه گوشت حامد هم همچین بی مزه نیست، راستی جواد تو خودت توی مسیر چی کار می کردی خیلی سخت بود همچین آدمی رو تحمل کنی؟ جواد : اهه، البته ما به خاطر خدا و وظیفه هر کاری که لازم باشد می کنیم و ... افشین: به نظر من وظیفه حکم می کنه این رو ترد کنیم  یلماز: کاملا موافقم جواد: نمی نویسم چی گفت که خیلی پر روه، حاجی گیرینف!» خلاصه چون نمی خواستم بعدا این دوستان این جوری پشت سر من صفحه بگذارند و ما را دعا کنم رشته افکارم را پاره کردم و گفتم بخونیم. برادر یلماز خودش پیش قدم شد و شروع کرد به خواندن با صدای نسبتا بلند جوری که من و جواد و افشین هم بشنویم خواند وقتی به لعن و سلام ها رسیدیم برادر یلماز خواندنش را قطع کرد و گفت : خوب هرکی برای خودش بخونه حدود نیم ساعت طول می کشه من و افشین خوندیم! با خودم گفتم شام چی کشک چی  خلاصه دق دلی مان را صد مرتبه سر دشمنان ائمه در آوردیم تا خالی شدیم ، زیارت عاشورا به پایان رسید و البته سجده ی آخرش  مانده بود که سر فرصت باید می خواندیم.

هیئت

حالا کمی از وقت شام گذشته بود و دیگر کسی با صلوات و شام نمی داد و کسی هم پیدا نمی شد چیزی را با پول بفروشد! گرسنه خسته از زخمی که  رفیقان شاید روزی ناغافل بر پیکر دوستشان به خاطر کمبود ایمان وارد کنند، و در شوق دیدار ضریح مطهرش به راهمان ادامه می دادیم. یک جایی داشتند سینه زنی می گردند ما هم گفتیم برویم تا بلکه بتوانیم فیضی ببریم و شاید هم در آخرش شام دادن! رفتیم و در دسته ی عرب ها سینه زدیم موکب مال یک قبیله بود که ظاهرا هر شب هیئت داشتند.  به شیوه ی خاصی سینه می زدند طوری که بنده خدایی که جلویی من بود چند بار محکم بر سر و صورت و دیگر اعضا و جوارح من کوبید کلا زیاد این ور اون ور می رفتند ما هم که نا بلد، بعد از سینه زنی با کسانی که در انجا بودند صحبت های پراکنده ای کردیم پسر نوجوانی آمد و گفت : از ایران آمدید ، ما هم گفتیم بلی! گفت چرا ایرانی ها می ترسند به زیارت بیایند می گویند امنیت ندارند از این مسیر فیلم بگیرید ببرید ایران تا همه بفهمند اینجا امن است و به زیارت بیایند!! برادر یلماز گفت: شباب ایرانی عشاق الشهادة!! من در دلم گفتم مثلا من جواد هم اگر در گفتگوی ذهنی من شرکت می کرد حتما جواب می داد آره اونم تو!

بچه زرنگ

در ابتدا تصمیم نداشتیم در این جا بمانیم می خواستیم کمی ادامه بدهیم بعد یک جایی را برای خواب گیر بیاوریم. بعد از این که فهمیدند ما خارجی هستیم خلاصه کمی بیشتر دور و برمان شلوغ شد یکی از مسئولین رده بالای قبیله به ما گفت بیاید اینجا بگیرید بخوابید ما گفتیم ممنون می خوایم بریم ، بنده ی خدا فکر کرد ما مشکلی داریم یا اونجا مشکلی داره، دوباره اومد گفت : مشکلی هست من می تونم حل کنم بگید ما هم گفتیم نه بابا فقط می خوایم به بقیه برسیم  کمی خودمون رو گرم کنیم میریم حالا ما سه نفری دور یک چراغ نفتی جمع شده بودیم تا خودمان را گرم کنیم دوباره همان مسئول رده بالا آمد پرسید شام خوردید(می خورید)؟ چون خطابش ممد یلماز بود برادر یلماز رو به جواد کرد و جواد هم در کمال بی شرمی با اینکه همه داشتیم از گشنگی می مردیم با لحن پرِقویی مخصوص خودش گفت نه نه نه بگو نمی خوریم!! من گفتم چی می گی بابا بزار بیاره، افشیین هم تأیید کرد برادر یلماز هم بسیار مشتاق بود و این جمله ی به یاد ماندنی را قرائت کرد: ان کان حاضرا و قلیل لا مشکل!» دیدیم بنده ی خدا دسپاچه شد و رفت برادر یلماز با نگاهی غرور آمیز به جمع نگاه می کرد که دیدید برایتان شام جور کردم بچه زرنگش خوبه!!! ما گفتیم الان بنده ی خدا توی زحمت می افته و ... . بگذریم کلی منتظر ماندیم و خبری نشد فکر کنم نفهمید ما چی گفتیم. بی خیال ما

که زیارت عاشورا خوندیم چه به شام.

.

هر شب تنهایی!

من و جواد راه افتادیم و چون برادر یلماز و افشین می خواستند همون جا بمونن ترکشون کردیم. راه افتادیم، دوباره من و جواد، شب تاریکی بود و تقریبا همه داخل موکب ها خوابیده بودن و شاید به خودشون برای فردا وعده ی کربلا دادن، فردا روز آخر پیاده رویه و آخر شب زمان مناسبی برای فکر کردن به فردایی کربلایی.

نوشته شده توسط حامد  | لینک ثابت |